فقر فرهنگی
رسانه خبری:
o مسواک زدن در حمام باعث درد دندان میشود! ـ (منبع: من لا یحضره الفقیه
- جلد یک، ص. ۵۳)
o در ادرار ائمه آلودگی نیست! � 'لیس فی بول الائمه استخباث' � ( منبع:
انوار ولایه، ص. ۴۴۰ )
o خوردن آب در حالت ایستاده در شب باعث زردی میشود! � 'شرب الماء من قیام
باللیل یورث ماء الاصفر' ـ ( منبع: اصول کافی جلد ۶-ص۴۹۸ )
o نگاه کردن به آلت تناسلی زن باعث کوری میشود! � 'النظر الی فروج النساء
یورث العمی'- (منبع : من لا یحضره الفقیه -جلد ۳ ص۵۵۶ )
o آه اسم خدا ست!- 'آه اسم من اسماء الله الحسنی' - مستدرک الوسائل جلد ۲ ص۱۴۸
o ملکی بنام خرقائیل هست که ۱۸ هزار بال دارد و بین هر بالش پنجاه سال
زمان برای دیدن لازم است! ـ 'ان لله ملکا یقال خرقائیل له ثمانیه عشر الف
جناح مابین جناح الی جناح خمس مائه عام' � ( منبع : کتاب البرهان جلد، ۲
ص. ۳۲۷ )
o ملکی هست که اسمش منت و همیشه بالای قبر امام حسین است ! ـ ( الکافی جلد ۴ ص ۵۸۳)
o امام ده علامت دارد از جمله آنها ختنه شده بدنیا می آید!، با پا
وبراحتی متولد میشود!، جنب نمیشود!، اگر بخوابد قلبش بیدار است، چشمش
میخوابد ولی قلبش بیدار است!، همانطور که از جلو میبیند از عقب هم
میبیند! ـ 'یولد مطهرا مختونا و لا یجنب و تنام عینه و لا ینام قلبه و
یری من خلفه کما یری من امامه' ـ ( منبع : اصول کافی جلد یک ص ۳۱۹ کتاب
حجه باب موالید الائمه )
o امام زمان لخت و عریان ظاهر میشود! ـ 'انه سیظهر عاریا امام قرص الشمس'
ـ (منبع: حق الیقین، ص. ۳۴۷ )
o ابن بابویه روایت میکند که ابی عبد الله مردی را دید که کفش سیاه
پوشیده فرمود چرا کفش سیاه پوشیدی، مگر نمی دانی کفش سیاه نور چشم را کم
میکند و مردانگی را ضعیف میکند؟ . بر تو باد پوشیدن کفش زرد که نور چشم
را زیاد میکند و باعث قوت مردانگی میشود!. ـ 'عن ابی عبد الله انه رای
رجل و علیه نعل سوداء فقال مالک و لبس السوداء؟ هی تضعف البصر و ترخی
الذکر و���' ـ ( منبع : کتاب خصال شیخ صدوق ..ابن بابویه باب سوم جلد یک،
ص. ۹۹ )
o روایت از علی (ع): اولین حیوانی که پس از رسول خدا(ص) از دنیا رفت عفیر
خر رسول خدا بود! این خر با رسول خدا صحبت کرده بود ! و گفته بود : پدر و
مادرم فدای تو، پدرم از قول پدرش و از قول جدش و جد جدش و ..نقل کرده که
نوح (ع) جد من را در کشتی گذاشت و به مردم گفت ای مردم از نسل این خر،
خری متولد میشود که رسول خدا بر او سوار میشود، و من خوشحالم که آن خر
هستم ! ـ 'عن امیر المومنین علی قال ان اول شیی من ادواب توفی هو عفیر
حمار رسول الله ذالک الحمار کلم رسول الله فقال بابی انت و امی ���' ـ (
منبع: اصول کافی جلد ۱ ص ۱۸۴- کتاب الحجه باب ما عند الائمه من سلاح رسول
الله )
o از امام حسن (ع) روایت شده است که ایشان فرمود برای خداوند دو شهر است
( خدا دو شهر دارد) یکی از انها در مشرق است و یکی در مغرب، و در آنها ۷۰
میلیون زبان و جود دارد! و من همه آن زبانها را میدانم! ـ 'عن ابی عبد
الله الحسن قال ان لله مدینتین احداهما بالمشرق و اخری بالمغرب و فیها
سبعون الف الف لغه و انا اعرف جمیع تلک اللغات' ـ ( منبع: اصول کافی -
جلد یک - ص ۳۸۴ و ۳۸۵ باب مولد حسن ابن علی)
o خوردن خاک نفاق می آورد! � 'اکل الطین یورث النفاق' ـ ( منبع: الکافی
جلد۲- ص۲۶۵ ). خوردن خاک حرام است مثل خون و مردار و گوشت خوک اما خوردن
خاک قبر امام حسین باعث شفاء از بیماریها میشود! . ـ 'اکل الطین حرام مثل
المیته و الدم و لحم اخنزیر الا طین قبر الحسین فیه شفاء من کل داء'- (
منبع: اصول کافی جلد ۳ - ص ۳۸۷)
o توسل به امام موسی کاظم باعث جلای چشم میشود!.ـ ' التوسل بالامام موسی
الکاظم ینفع لوجع العین' ـ ( منبع : باقیات الصالحات ضمیمه مفاتیح الجنان
-شیخ عباس قمی ص ۷۴۵ )
o امام حسین(ع) از سینه حضرت زهرا شیر نخورد بلکه پیامبر انگشتش را در
دهان او میگذاشت و او می مکید و برای سه روزش کافی بود!. ـ ' لم یرضع
الحسین من فاطمه (س) و لا من انثی کان یوتی به النبی (ص) فیضع ابهامه فی
فمه فیمص منها ما یکفیه الیو مین و الثلاث 'ـ ( منبع: اصول کافی کتاب
الحجه - باب مولد حسین ابن علی )
o پیامبر از ابوطالب شیر میخورد! ـ ' لما ولد النبی (ص) مکث ایاما لیس له
لبن فالقاه ابو طالب علی ثدی نفسه فانزل الله فیه لبنا فرضع منه ایاما' ـ
( منبع: اصول کافی - کتاب الحجه - باب مولد النبی(ص) - جلد یک ص ۳۷۳ )
o فاطمه زهرا (س) حیض نمیشده است! ـ 'عن ابی الحسن قال ان بنات الانبیاء
لا یطمثن' ـ ( اصول کافی - کتاب الحجه - باب مولد الزهراء - جلد یک ص.
۳۸۲ )
o در روایت است که علی (ع) با رسول خدا به مسافرت رفت و عایشه همراهش بود
و تنها یک لحاف همراهشان بود ! و علی میگوید رسول خدا بین من و عایشه
خوابید ! و هنگامیکه رسول خدا شب برای نماز شب بر خاست من و عایشه در یک
لحاف بودیم ! ـ ' قال علی سافرت مع رسول الله و کان له لحاف لیس له لحاف
غیره و معه عائشه و کان رسول الله ینام بینی و بین عائشه فاذا قام الی
اللصلوه اللیل ���..' ـ ( منبع: بحار الانوار جلد ۲ - ص ۴۰ دار احیاء
التراث العربی - بیروت بحار الانوار ص. ۲۹۷ )
o هنگامیکه امام حسین به شهادت رسید بین امام سجاد و محمد ابن حنفیه
فرزند علی(ع) بر سر امامت اختلاف افتاد �محمد ابن حنفیه به امام سجاد گفت
تو خودت بهتر میدانی که من از تو لایق تر هستم و امام سجاد در جواب گفت
پاسخ تو را حجر الاسود میدهد ! و دعوت کرد که به آنجا بروند ..آنگاه محمد
ابن حنفیه حجر الاسود را صدا زد و هیچ جوابی نشنید اما تا امام سجاد حجر
الاسود را صدا زد حجر به صدا در آمد و گفت امامت مال علی ابن الحسین است
و نزدیک بود حجر الاسود از جا کنده شود! ـ 'لما قتل الحسین (ع) ارسل محمد
ابن الحنفیه الی علی ابن الحسین و ��' ـ ( منبع: اصول کافی - جلد یک ص
۳۴۸ اعلام الوری للطبرسی ۲۵۸)
o علی(ع) بر روی ابرها پرواز میکند ! . خداوند ابرها را برای علی مسخر
ساخت و او شرق و غرب عالم را درنوردید! . ـ 'ان الله سخر لعلی السحاب
فکان یسیر فی الارض شرقا و غربا' ـ ( منبع: تفسیر المیزان جلد ۱۳ - ص ۳۷۲
بحار الانوار جلد ۳۹ - ص ۱۳۸)
o رعد و برق آسمان از تدبیر علی است! . ـ ' قال ابو عبد الله علیه السلام
.. ماکان من هذا الرعد فانه من امر صاحبکم قلت من صاحبنا؟ قال امیر
المومنین علی علیه السلام الاختصاص' ـ ( منبع: المفید ص ۳۽
ارش کمان گیر
اسطوره آرش کمانگیر از آن دسته داستانهایی است که در اوستا آمده و در شاهنامه از آرش در سه جا با افتخار نام برده شده ولی داستان آرش در شاهنامه نیامده است ولی در کتابهای پهلوی و نیز در کتابهای تاریخ دوران اسلامی به آن اشاراتی شدهاست. در اوستا آرش را اِرِخشهخواندهاند و معنایش را نیز کسانی معناهایی کردهاند "از آن دسته «تابان و درخشنده»، «دارنده ساعد نیرومند» و«خداوند تیر شتابان». داستان آرش به روزگار منوچهر باز میگردد که سپاه توران خاک ایران را لگدمال سم سواران خود نمودهاند.سرانجام تورانیان پیشنهاد آشتی را میپذیرند با این شرط که کمانداری ایرانی برفراز البرزکوه تیری بیاندازد که تیر به هر کجا نشست آنجا مرز ایران و توران باشد. آرش داوطلب این کار میشود. به فراز البرز میرود و تیر را پرتاب میکند.هستیاش را بر پای تیر میریزد؛ پیکرش پاره پاره شده و در خاک ایران پخش میشود و جانش در تیر دمیده میشود. تیر بر تنه درخت گردویی در کنار آمودریا مینشیند و آنجا مرز ایران و توران میشود بسیاری آرش را از نمونههای بیهمتا در اسطورههای جهان دانستهاند؛ وی نماد جانفشانی در راه میهن است.
همچنین ،ابوریحان بیرونی ، در کتاب خود به نام "آثارالباقیه " نیز به هنگام توصیف "جشن تیرگان" ، داستان آرش را بازگو میکند و ریشه این جشن را از روز حماسه آفرینی آرش میداند. ==آرش در ادبیات معاصر==
سیاوش کسرایی چامهسرای ایرانی نیز چامهای به نام آرش کمانگیر و با موضوع آرش دارد که در پی میآید:
· برف می· بارد؛
برف میبارد به روی خار و خاراسنگ. کوهها خاموش، درهها دلتنگ، راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ... بر نمیشد گر ز بام کلبهها دودی، یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمیآورد، ردِّ پاها گر نمیافتاد روی جادهها لغزان، ما چه میکردیم در کولاک دل آشفتهٔ دم سرد؟ آنک، آنک کلبهای روشن، روی تپه، روبه روی من...
در گشودندم. مهربانیها نمودندم. زود دانستم، که دور از داستان خشم برف و سوز، در کنار شعلهٔ آتش، قصه میگوید برای بچههای خود عمو نوروز، «... گفته بودم زندگی زیباست. گفته و ناگفته، ای بس نکتهها کاینجاست. آسمان باز؛ آفتاب زر؛ باغهای گل؛ دشتهای بی در و پیکر؛
سر برون آوردن گل از درون برف؛ تاب نرم رقص ماهی در بلور آب؛ بوی عطر خاک باران خورده در کهسار؛ خواب گندم زارها در چشمهٔ مهتاب؛ آمدن، رفتن، دویدن؛ عشق ورزیدن؛ در غم انسان نشستن؛ پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن؛
کار کردن، کار کردن؛ آرمیدن؛ چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن؛ جرعههایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن؛
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن؛ هم نفس با بلبلان کوهی آواره خواندن؛ در تله افتاده آهوبچگان را شیردادن و رهانیدن؛ نیم روز خستگی را در پناه دره ماندن؛
گاه گاهی، زیرِ سقفِ این سفالین بامهای مه گرفته، قصههای درهم غم را ز نم نمهای بارانها شنیدن؛ بی تکان گهوارهٔ رنگین کمان را در کنار بام دیدن؛
یا، شب برفی، پیشِ آتشها نشستن، دل به رؤیاهای دامن گیر و گرمِ شعله بستن...
آری، آری، زندگی زیباست. زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست. گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست. ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.»
پیرمرد، آرام و با لبخند، کندهای در کورهٔ افسرده جان افکند. چشم هایش در سیاهیهای کومه جست وجو میکرد؛ زیر لب آهسته با خود گفت وگو میکرد:
«زندگی را شعله باید برفروزنده؛ شعلهها را هیمه سوزنده. جنگلی هستی تو، ای انسان!
جنگل، ای روییده آزاده، بی دریغ افکنده روی کوهها دامان، آشیانها بر سرانگشتان تو جاوید، چشمهها در سایبانهای تو جوشنده، آفتاب و باد و باران بر سرت افشان، جان تو خدمت گرِ آتش... سربلند و سبز باش، ای جنگلِ انسان!
«زندگانی شعله میخواهد»، صدا سرداد عمو نوروز، شعلهها را هیمه باید روشنی افروز. کودکانم، داستان ما ز آرش بود. او به جان خدمت گزار باغ آتش بود.
روزگاری بود؛ روزگار تلخ و تاری بود. بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره. دشمنان برجان ما چیره. شهرِ سیلی خورده هذیان داشت؛ بر زبان بس داستانهای پریشان داشت. زندگی سرد و سیه چون سنگ؛ روزِ بدنامی، روزگار ننگ. غیرت اندر بندهای بندگی پیچان؛ عشق در بیماری دل مردگی بی جان.
فصلها فصلِ زمستان شد، صحنهٔ گلگشتها گم شد، نشستن در شبستان در شبستانهای خاموشی، می تراوید از گلِ اندیشهها عطر فراموشی.
ترس بود و بالهای مرگ؛ کس نمیجنبید، چون بر شاخه برگ از برگ. سنگر آزادگان خاموش؛ خیمه گاه دشمنان پرجوش.
مرزهای مُلک، همچو سرحدّات دامن گستراندیشه، بی سامان. برجهای شهر، همچو باروهای دل، بشکسته و ویران. دشمنان بگذشته از سرحدّ و از باور... هیچ سینه کینهای در بر نمیاندوخت. هیچ دل مهری نمیورزید. هیچ کس دستی به سوی کس نمیآورد. هیچ کس در روی دیگر کس نمیخندید.
باغهای آرزو بی برگ؛ آسمان اشکها پربار. گرم رو آزادگان در بند؛ روسپی نامردمان در کار...
انجمنها کرد دشمن؛ رایزنها گردِ هم آورد دشمن؛ تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند، هم به دست ما شکستِ ما براندیشند. نازک اندیشان شان، بی شرم،- که مباداشان دگر روزِ بهی در چشم،- یافتند آخر فسونی را که میجستند... چشمها با وحشتی در چشم خانه هر طرف را جست وجو میکرد؛ وین خبر را هر دهانی زیرِ گوشی بازگو میکرد.
«آخرین فرمان، آخرین تحقیر... مرز را پروازِ تیری میدهد سامان! گر به نزدیکی فرود آید، خانه هامان تنگ، آرزومان کور... ور بپرّد دور، تا کجا؟ ... تا چند؟ ... آه! ... کو بازوی پولادین و کو سرپنجهٔ ایمان؟»
هر دهانی این خبر را بازگو میکرد؛ چشم ها،بی گفت و گویی، هر طرف را جست و جو میکرد.»
پیرمرد، اندوهگین، دستی به دیگر دست میسایید. از میان درههای دور، گرگی خسته مینالید. برف روی برف میبارید. باد بالش را به پشتِ شیشه میمالید.
«صبح میآمد – پیرمرد آرام کرد آغاز، - پیشِ روی لشکر دشمن سپاهِ دوست؛ دشت نه، دریایی از سرباز...
آسمان الماسِ اخترهای خود را داده بود از دست بی نفس میشد سیاهی در دهان صبح؛ باد پر میریخت روی دشت باز دامن البرز.
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت دردآور، دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر؛ کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن، مادران غمگین کنارِ در.
کم کمَک در اوج آمد پچ پچ خفته. خلق، چون بحری برآشفته، به جوش آمد؛ خروشان شد؛ به موج افتاد؛ برش بگرفت و مردی چون صدف از سینه بیرون داد.
«منم آرش، - چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن؛ - منم آرش، سپاهی مردی آزاده، به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده.
مجوییدم نسب، - فرزند رنج و کار؛ گریزان چون شهاب از شب، چو صبح آمادهٔ دیدار.
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش؛ گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش. شما را باده و جامه گوارا و مبارک باد! دلم را در میان دست میگیرم و میافشارمش در چنگ، - دل، این جام پر از کینِ پر از خون را؛ دل، این بی تاب خشم آهنگ...
که تا نوشم به نامِ فتح تان در بزم؛ که تا کوبم به جام قلب تان در رزم! که جامِ کینه از سنگ است. به بزم ما و رزم ما، سبو و سنگ را جنگ است.
درین پیکار، در این کار، دل خلقی است درمشتم، امید مردمی خاموش هم پشتم.
کمان کهکشان در دست، کمان داری کمان گیرم. شهاب تیزرو تیرم؛ ستیغ سربلند کوه مأوایم؛ به چشم آفتاب تازه رس جایم. مرا تیر است آتش پر؛ مرا باد است فرمان بر.
ولیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست. رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست. در این میدان، بر این پیکان هستی سوز سامان ساز، پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز.»
پس آن گه سر به سوی آسمان برکرد، به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد:
«درود، ای واپسین صبح، ای سحر بدرود! که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود. به صبح راستین سوگند! به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند! که آرش جان خود در تیر خواهد کرد، پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند.
زمین میداند این را، آسمانها نیز، که تن بی عیب و جان پاک است. نه نیرنگی به کار من، نه افسونی؛ نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است.»
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش. نفس در سینهها بی تاب میزد جوش.
«ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره، میآید. به هر گام هراس افکن، مرا با دیدهٔ خون بار میپاید. به بال کرکسان گرد سرم پرواز میگیرد، به راهم مینشیند، راه میبندد؛ به رویم سرد میخندد؛ به کوه و دره میریزد طنین زهرخندش را، و بازش باز میگیرد.
دلم از مرگ بی زار است؛ که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است. ولی، آن دم که ز اندوهان روانِ زندگی تار است؛ ولی، آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکار است؛ فرو رفتن به کام مرگ شیرین است. همان بایستهٔ آزادگی این است.
هزاران چشم گویا و لب خاموش مرا پیک امید خویش میداند. هزاران دست لرزان و دل پرجوش گهی میگیردم، گه پیش میراند.
· پیش می· آیم.
دل و جان را به زیورهای انسانی میآرایم. به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند، نقاب از چهرهٔ ترس آفرین مرگ خواهم کند.»
نیایش را، دو زانو بر زمین بنهاد. به سوی قلهها دستان ز هم بگشاد؛ «برآ، ای آفتاب، ای توشهٔ امّید! برآ، ای خوشهٔ خورشید! تو جوشان چشمه ای، من تشنهای بی تاب. برآ، سرریز کن، تا جان شود سیراب. چو پا در کام مرگی تندخو دارم، چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم، به موج روشنایی شست و شو خواهم؛ ز گل برگ تو، ای زرینه گل، من رنگ و بو خواهم.
شما، ای قلههای سرکش خاموش، که پیشانی به تندرهای سهم انگیز میسایید، که بر ایوان شب دارید چشم انداز رؤیایی، که سیمین پایههای روز زرین را به روی شانه میکوبید، که ابر آتشین را در پناه خویش میگیرید؛ غرور و سربلندی هم شما را باد! امیدم را برافرازید، چو پرچمها که از باد سحرگاهان به سر دارید. غرورم را نگه دارید، به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.»
زمین خاموش بود و آسمان خاموش. تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش. به یال کوهها لغزید کم کم پنجهٔ خورشید. هزاران نیزهٔ زرّین به چشم آسمان پاشید. نظر افکند آرش سوی شهر، آرام. کودکان بر بام؛ دختران بنشسته بر روزن؛ مادران غمگین کنار در؛ مردها در راه. سرود بی کلامی، با غمی جان کاه، ز چشمان بر همی شد با نسیم صبح دم هم راه. کدامین نغمه میریزد، کدام آهنگ آیا میتواند ساخت، طنین گامهای استواری را که سوی نیستی مردانه میرفتند؟ طنین گامهایی را که آگاهانه میرفتند؟
دشمنانش، در سکوتی ریشخند آمیز، راه وا کردند. کودکان از بامها او را صدا کردند، مادران او را دعا کردند. پیرمردان چشم گرداندند.دختران، بفشرده گردن بندها در مشت، همرهِ او قدرت عشق و وفا کردند. آرش، امّا همچنان خاموش، از شکاف دامن البرز بالا رفت. وز پی او، پردههای اشک پی در پی فرود آمد.»
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز، خنده بر لب، غرقه در رؤیا. کودکان، با دیدگان خسته و پی جو، در شگفت از پهلوانی ها.شعلههای کوره در پرواز، باد در غوغا.
· شام گاهان،·
راه جویانی که میجستند آرش را به روی قله ها، پی گیر، بازگردیدند، بی نشان از پیکر آرش، با کمان و ترکشی بی تیر. آری، آری، جان خود در تیر کرد آرش. کار صدها صد هزاران تیغهٔ شمشیر کرد آرش.
تیر آرش را سوارانی که میراندند بر جیحون، به دیگر نیم روزی از پی آن روز، نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند. و آنجا را، از آن پس، مرزِ ایران شهر و توران بازنامیدند.
آفتاب، در گریز بی شتاب خویش، سالها بر بام دنیا پا کشان سر زد.
ماهتاب، بی نصیب از شبروی هایش، همه خاموش، در دل هر کوی و هر برزن، سر به هر ایوان و هر در زد. آفتاب و ماه را درگشت سالها بگذشت. سالها و باز، درتمام پهنهٔ البرز، وین سراسر قلهٔ مغموم و خاموشی که میبینید، وندرون درههای برف آلودی که میدانید، رهگذرهایی که شب در راه میمانند نام آرش را پیاپی در دل کهسار میخوانند، و نیاز خویش میخواهند.
با دهان سنگهای کوه آرش میدهد پاسخ. می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه؛ می دهد امید، می نماید راه.»
در برون کلبه میبارد. برف میبارد به روی خار و خاراسنگ. کوهها خاموش، درهها دل تنگ. راهها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
کودکان دیری است در خوابند، در خواب است عمو نوروز. می گذارم کندهای هیزم در آتش دان. شعله بالا میرود پرسوز...
آرش در اساطیر
در زمان پادشاهی منوچهر پیشدادی در جنگی با توران٫ افراسیاب سپاهیان ایران را در مازندران محاصره میکند. سر انجام منوچهر پیشنهاد صلح میدهد و قرار بر این میگذارند که افراسیاب به اندازه ای که یک تیر بیندازند از خاک ایران را باز پس دهد و مرز دو کشور این باشد . شخصی به نام آرش از پهلوانان ایران به بالای قله دماوند رفته و تیری پرتاب میکند که از صبح تا غروب حرکت کرده و در کنار رود جیحون بر درخت گردویی فرود میاید. از آن به بعد این رود مرز دو کشور میشود . پس از این تیراندازی آرش از خستگی میمیرد.مطابق با برخی روایت ها اسفندارمذ تیرکمانی را به آرش داده بود و گفته بود که این تیر خیلی دور میرود ولی هر کسی که از آن استفاده کند خواهد مرد با این وجود آرش برای فداکاری حاضر شد که از آن تیر و کمان استفاده کند .
جشن ملی تیرگان در فراهان برگزار شد
| خبرنگار امرداد : |
جشن باستانی تیرگان در نخستین روز تیرماه در ذلفآباد فراهان برگزار شد. به گزارش میراثآریا (chtn)، این مراسم روز یکم تیرماه با حضور جمع کثیری از مردم، مسوولان اجرایی و نخبگان فرهنگی و هنری استان مرکزی در منطقه ذلفآباد فراهان برگزار شد.در این مراسم آیینهای نمادین شکرگزاری برداشت محصول، آوای ضرب زورخانهای، نواهای موسیقیایی کردستان و لرستان و رسم آبپاشان با محتوای بارانخواهی به اجرا درآمد. مدیرکل میراثفرهنگی، صنایعدستی و گردشگری استان مرکزی در این مراسم گفت: در تقویم کهن ایرانی در روزهایی از سال نام ماه و روز یکی بوده و در این ایام جشنهایی برپا میشده است که تیرگان از این جشنها است. «محمدحسین فراهانی» تصریح کرد: تیرگان که جشن آبپاشان و شکرانه برداشت گندم نیز نام دارد در گذشتههای دور در فاصله روزهای دهم تا سیزدهم تیرماه برگزار میشد؛ اکنون تاریخ برگزاری آن به یکم تیرماه تغییر پیدا کرده است و با قوت بیشتر در شهرستان فراهان برگزار میشود. او با بیان اینکه این جشن با مناسک آیینی خاص به عنوان نماد همدلی و تعاون مردم برگزار میشود، تصریح کرد: به دلیل اصالت و غنای فرهنگی ناب جشن تیرگان، این مراسم در دیماه سال 89 به عنوان میراثمعنوی در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسید. «فراهانی» گفت: در گذشته کشاورزان و مردم فراهان در کنار آیینهای پردهخوانی و تعزیه، آبپاشی و بارانخواهی وسایل مورد نیاز برداشت خود را از بازار روز برپا شده در حاشیه جشن تهیه میکردند و یک روز خوب با بازیهای محلی و غذاهای سنتی را در کنار خانواده میگذراند. او خاطرنشان کرد: میراثمعنوی سرمایه ملی و فرهنگی هر قوم است که حفظ و احیای آن تنها با یک نهاد و سازمان میسر نیست و تمامی مردم و اندیشمندان در این حوزه مسوول هستند و باید میراثفرهنگی و گردشگری را یاری رسانند. فرماندار شهرستان فراهان نیز در این آیین گفت: جشن تیرگان از دیرباز در این منطقه برگزار میشده است و این مهم بیانگر ارتباط معنوی مردم با خدا و اصالت کشاورزی و کسب روزی حلال از طریق کشت گندم است. ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
من یک ایرانی هستم. در ایران تحصیل کردم و فعلاً در آمریکا و در ایالت فلوریدا زندگی میکنم.
خیلی دلم میخواست چند جمله ای در جهـت تمجیـد از ایــران و ایــرانی بنویســـم ولـی دروغ چرا؟
کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
یک مشـت دزد ، کلـــاش، متظاهر ، خائــن، فرصت طلـب، تنبــل حـق ناشنـاس و پُشـت هم انداز در یک منطقـه از این دنیـا بنــا م ایــران جمـع شده انـد و دلشــان خوش اسـت که زمـانـی آدم بـوده انـد.
به قدرت خـدا، این سـرزمیــــن هیچـوقت موجـودات با صفـات بـالا را کـم نداشته است.
ا ُمتـّـی ( ا ُمت یعنی گلـه شتر) کـه آریوبرزن اش را یک ایرانی خائن لو میدهد،
امتـی کـه بابک اش را افشین که آ نــــهــم یک ایرانی است تحویـل خلیفـه اش میـدهـد،
امتـی کـه کـریم خان زنـد ش چند سالی بیشتر دوام نمی آورد ولی قاجـاریه اش تمام نا شدنــی است،
امتـی کـه امیر کبیرش را میکشنـد و جایش یک دلقک میگذارند و آب از آب تکان نمیخورد،
امتـی کـه یک کشور خارجی رضاشاه اش را بر سر کار میآورد و تبعیــد میکنند و همه جشـن میگیــــرند،
امتی که ۹۹ درصدش به جمهوری اسلامی راٌی میدهد بدون اینکه بداند چه معجونی است،
امتـی کـه بیست و نو سال مثل سگ توی سرش میزنند و صدایـش در نمی آید،
و بالاتر از همه، امتی که در سال ۵۷ با جمعیت پنج ملیونی به استقبال امامش میرود، بعد از ده سال که این رهبر ارمغانی جز فشار و گرانی و تورم و جنگ و نکبت و مرگ برای ایشان نمی آورد، این بار با جمعیت ده ملیونی به تشییع جنازه اش میرود! ترا به خدا این حدٌ بلاهت نیست؟
این امت اُمّتی که ادّعا داریم هنر نزد اوست و بس، سروری تازیان را به درازای ۵۰۸ سال تحمل کرد. در طی این سالها عرب، اموال ایرانیان را به غنیمت گرفت، زنان آنان را کنیز و مردان آنان راغلام کرد. ایرانیان مـوالـی شدند. با این عنوان، ایرانیان را تحقیرها کردند، حق داشتن مقامهای کشوری و نظامی را از او گرفتنـد. عربها با موالی راه نمی رفتنـد و به آنان اجازه نمی دادند که بر جنازه عرب نماز بگزارد.
موالی حق ازدواج با عرب را نداشت. موالی میبایست پیاده به جنگ برود و از غنـا ئم هم سهمی به او داده نمیشـد.
موالی به نام پیشین خود خوانده نمیشد. او میبایست به نام کسی که او را اسیر کرده و یا در بازار برده فروشان خریده بود، یا به نام یک عرب خوانده میشد. ایرانیان خوش غیرت ۵۰۸ سال این حقارت را به جان خریدند و غیر از حدود ده مورد جدی، مقاومتی دیده نشـد.
این ، به حساب من میشود یک مقاومت در هر ۵۰ سال!!!
کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
فکر نکنید که بعد از ۵۰۸ سال ایرانیان بیدار شدند و قیام کردند و حکومت خلیفه را برانداختند. نه خیر، باید یک مغول بنام هلاکو می آمد و به حکومت عباسیان پایان میداد.
بعد از ۵۰۸ سال نوکری عرب، حالا نوبت نوکری مغولان به مدت ۳۰۰ سال بود. اگر متوسط مقاومت در مقابل اعراب ۵۰ سال بود، در مقابل مغولان در یکصد سال اول هیچـگونه مقاومتی نشان داده نشد.
قیام سربداران در خراسان بیش از یکصد سال پس از حمله مغول روی داد.
پس از ۳۰۰ سال آقایآن صفوی تشریف آوردند و تشیع را که خود از عباسیان و مغولان مخربتـر بود ، به ارمغان آوردند.
این ملت هیچوقت نتوانسته است کار مثبتـی برای مملکت اش انجام بدهد.
بی خودی هم پُز تاریخ پُر فتوح دو هزار و پانصد ساله و هفت هزار ساله را هم به رُخ من نکشید. جوابتان در کتاب “سازگاری ایرانی” به قلم مهندس مهدی بازرگان است.
وقتی بنا باشد ملتی به طور جدی با دشمن روبرو نشود، تا آخرین لحظه نجنگد و بعد از مغلوب شدن سر سختی و مقاومت نکند، بلکه تسلیم اسکندر شود و آداب یونانی را بپذیرد، اعراب که می آیند در زبان عربی کاسه گرمتر از آش شده صرف و نحو بنویسد یا کمر خدمت برای خلفای عبّاسی بسته دستگاهشان را به جلال و جبروت ساسانی برساند،
در مدح سلاطین تُرک چون سلطان محمود غزنوی آبدارترین قصائد را بگوید، غلام حلقه بگوش چنگیز و تیمور و خدمتگزار و وزیر فرزندانش گردد، یعنی هر زمان به رنگ تازه وارد در آمده به هر کس و ناکس تعظیم و خدمت کند، دلیل ندارد که نقش و نام چنین مردم از صفحه روزگار برداشته شود.
سرسخت های یک دنده و اصولی ها هستند که در برابر مخالف و متجاوز می ایستند و به جنگش میروند یا پیروز میشوند و یا احیاناً شکست میخورند و وقتی شکست خوردند حریف چون زمینه سازگاری نمی بیند و با مزاحمت و عدم اطاعت روبرو میشود از پا درشان می آورد و نابودشان میکند.
علاوه بر این، ایرانی که امروز میبینید وجودش را مدیون بُلشویک ها است. در سال ۱۹۰۷ انگلیس ها و روسیه تزاری با هم توافقشان را کرده بودند که ایران را بین خود تقسیم کنند و حتی انگیس ها از جنوب وارد شده بودند، ایران شانس آورد در آن موقع انقلاب ۱۹۱۷ پیش آمد و برنامه اشغال ایران معوّق ماند.
کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
حسن نراقی در کتاب بسیار روشنگر ” چرا در مانده ایم جامعه شناسی خودمانی” میگوید:
اگر به سراسر این تاریخ نگاه کنید، یا اغماضهای جزئی، سراسر آن یک طیف بکنواخت و تکراری و سینوسی است.
قبیله ای دچار ظلم و ستم، رکود و پس از آن رخوت، بی تفاوتی و نومیدی میشود، یک قوم، یک سرکرده، یک جریان، یک همسایه فرصت را مغتنم میشمارد در دستش شمشیر و در کامش زبان چرب و وعده های فریبنده ولی در کلّه اش جز به غارت و تاراج ره هیچ چیز دیگری نمی اندیشد.
یعنی برای فتح فقط زور بازو نیاز است و ویرانی و آتش زدن، چه در این مرحله استطاعت اندیشیدن نه تنها عامل موٌثری نیست بلکه تا حدودی باز دارنده هم هست.
فاتح میشود، قبلی ها را یا میکُشد و یا فراری میدهد، جایش می نشیند تا از درون قبیله یک عده که نه شهامت کشته شدن را داشتند و نه قدرت و یا شانس فرار، به سرعت تغییر شکل می دهند،
با فاتح به صورت کاسه داغ تر از آش همداستانی میکنند، میشوند دست راستش!
یحیی برمکی در خدمت هارون قرار میگیرد، خواجه نظام الملک میشود همه کاره ملکشاه سلجوقی، خواجه نصیرالدین طوسی می شود دست راست خان مغول، میرزا ابراهیم کلانتر با هزار دوز و کلک حکومت را از زندیه میگیرد
و میدهد به دست قاجاریّه اما چون تدبیر نیست (و اگر هست اختصاصاً در جهت منافع شخصی به کار میرود) برنامه ریزی نیست، مدیریّت پایدار نیست، درایت نیست، خیلی زود شمارش معکوس شروع میشود.
سراسر تاریخ گذشته مان را نگاه کنید گرفتن به همت یک مرد نظامی انجام میشود چون برای گرفتن فقط زور لازم است و آتش زدن و زبان درآوردن، امّا وقتی اوضاع آرام شد می بینید که دیگر حتی نادر شاهی که برای ایرانی ی سرافکنده ی بعد از صفویّه، این چنین اعتباری را فراهم آورده، قادر به ادامه ی کار نیست چون تمرین سازندگی نکرده، آمادگی و سواد لازم را برای کار ندارد،
بنابر این همان رویّه ی نظامی را آنقدر ادامه میدهد که مردم برای تامین مالیات مجبور میشوند دخترانشان را به ترکمن ها بفروشند و وقتی دیگر به جان آمدند باز شروع میشود، روز از نو و روزی از نو…
میبینید که افتخار صادرات ناموس به دوبی و پاکستان چیز تازه ای نیست و قبلاً هم مفتخر بوده ایم.
کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
این که از قدیم، در اخیرِتان چه دارید؟ انقلاب مشروطیّت؟
اگر فکر میکنید انقلاب مشروطیت کار این خوش غیرتان بوده است اشتباه میکند. اگر سفارت انگلیس نبود و مشروطیت به نفع اش نبود، انقلاب مشروطیت هم اتفاق نمی افتاد.
رجوع کنید به دیگ های پلو و خورشت در باغ سفارت انگلیس توسط مشروطه طلبان.
امتـی که هر بار پهلــوانی زائیــد در برابرش صد ها خائن پس انداخت که آن پهلـوان را بکشنـد.
کجــای این مــلت افتخــار دارد؟
به فرزندان ایران توهین نکنیم
توهین بر مبنای نژاد، زبان، ملیت و یا قومیت در تاریخ تمدن بشری پدیدهای نادر و کمیاب نیست. در همه کشورها و در همه دورانها بارها شاهد توهینها، جنگها و درگیریهایی به این بهانهها بودهایم. این توهینها دامنه بزرگی را در بر میگیرند، از بردگی سیاهان در اروپا و امریکا و رژیم آپارتاید در آفریقای جنوبی، تا مهاجر ستیزی رایج در بسیاری کشورها و تا توهینها و جوکهای سادهای که در تمام کشورها رواج دارند و هیچ انسان آزادهای نمیتواند از آنها پشتیبانی کند. البته مواردی که برشمردم از بار معنایی یکسانی برخوردار نبوده و قابل مقایسه نیستند.
خوشبختانه تا به امروز در کشورمان ایران شاهد نژادپرستی و سرکوب قومی مشابه آنچه در بسیاری از فرهنگها و حکومتهای دیکتاتوری نژادی اتفاق افتاده است، نبودهایم. اما باید از خود بپرسیم چرا به سادگی به دلیل زبان و یا قومیت به یکدیگر توهین میکنیم؟ چرا تبار و زبان مخاطبمان در اعتباری که برای دیدگاه او قائل هستیم تاثیر گذار است؟ از نظر من این توهینها و بیشداوریها نژادپرستی محسوب نمیشوند اما باعث خروج گفتمانهای اجتماعی از فضای منطقی و فاصله گرفتن و سرد شدن دلها میشوند. مهم نیست که به یک فارس زبان، کرد زبان، ترک زبان و یا… به دلیل تبار و زبان او خرده بگیریم، در هر صورت اینگونه رفتار مذموم است. زیراهمه ایرانی هستیم و برابر. همه باید به یکدیگر احترام بگذاریم، احترامی که دیر زمانیست در فرهنگ ما بر آن تاکید شده است.
همه ما فرزندان ایران هستیم و این تفاوتهای زیباست که کشور عزیز ما را ایران کرده است. پس به یاد داشته باشیم که اگر به فردی به دلیل زبان یا تبار یا قومیت او توهین میکنیم در حال توهین به یک ایرانی و فرهنگ و تمدن و هویت ایرانی هستیم. برای سرگرمی و تفریح و یا تحقیر طرف مقابل خود به ریشههای ایران ضربه نزنیم.
بهتر است قبل از آنکه نابخردانه توهین کنیم کمی به عواقب گفتار و رفتار خود بیاندیشیم. فکر کنیم که این توهینها به کجا منتهی خواهد شد و چه تاثیرات زیانباری بر اتحاد ملت ایران خواهد گذاشت.
اسلام ایرانی به روایت آخرین شاه ایران!/فتحی
.jpg)
علی اشرف فتحی نوشت: به این دو بند دقت كنید:
۱- هیچ كس نمیتواند ادعا كند كه بیش از من به خداوند و ائمه اطهار (ع) نزدیك است.
2- یك زمانی رضا علومی در مجلس گفته بود من در فلاسفه دنیا هیچكس را مثل شاه ندیدهام، پس پیشنهاد میكنم به شاه لقب «فیلسوفالسلاطین» بدهیم، كه البته رییس وقت مجلس گفت بیا پایین و گر نه میگویند شاه ما دیوانه است!
اولی را محمد رضا شاه پهلوی در سخنرانی میدان آستانه قم (بهمن ۱۳۴۱) گفته است. او كه برای تهدید و تطمیع مراجع و علمای مخالف خود به قم آمده بود، با بیاعتنایی سنگین آنها مواجه شد و همین بیاعتنایی، او را محبور به پریشانگویی در میدان آستانه قم كرد. این جمله طلایی شاهنشاه را روزنامه اطلاعات در صفحه اول روز ۴ بهمن ۱۳۴۱ منتشر كرده است!
دومی هم خاطرهای است كه بنیصدر در مقام یك عضو شورای انقلاب در سخنرانی بهمن ۵۷ خود در جمع كاركنان سازمان انرژی اتمی بیان كرده و در صفحه سوم روزنامه اطلاعات روز ۲۹ بهمن ۵۷ (یك هفته بعد از سقوط رژیم شاه) منتشر شده است.
گوشهای از نمایشهای مذهبی شاه
این دو بند را به سلطنتطلبان و عشاق سینهچاك خاندان پهلوی تقدیم میكنم كه اكنون با فرصتطلبی قصد دارند چهرهای موجه از پیشینه خود عرضه كنند. گویا یادشان رفته كه وزیر دربارشان با خرسندی تمام میگفت كهنماز شام اعلیحضرت هیچگاه ترك نمیشود! لابد سخنرانی سال ۱۹۷۳ شاهشان را یادشان رفته كه چگونه از تلاش انقلابی خود برای پیاده كردن اسلام حقیقی سخن گفته است!
هم بقایای پهلوی و هم بازماندگان قاجار هنوز متوجه این نكته نیستند كه این دو سلسله به دلیل ظلم و استبداد فزاینده و نیز عدم درك اصولی دنیای مدرن و به ویژه تلاش برای پیوند ناهمگون و غیراصولی میان مدرنیته با سنت و دین نابود شدند.
آریوبرزن كه بود و چه كرد؟

اسکندر مقدونی پس از پیروزی در سومین جنگ خود با ایرانیان که به جنگ آربل Arbel یا گوگامل Gqugamele مشهور است در سال ۳۳۱ پیش از میلاد مسیح ،بابل و شوش و استخر (در استان فارس کنونی) را از آن خود ساخت و تصمیم به دست یافتن به پارسه گرفت و به سوی پایتخت ایران حرکت کرد .
اسکندر سپاه خود را به دو بخش تقسیم کرد . یکی از بخش ها به فرماندهی شخصی به نام پارمن یونوس از راه جلگه رامهرمز و بهبهان به سوی پارسه حرکت کرد و خود اسکندر نیز با سپاه سبک اسلحه از راه کوهستان (کو ه های کهگیلویه) روانه پایتخت ایران شد و در تنگه های در بند پارس (برخی آن را تک آب و گروهی آن را تنگ آری می دانند) با مقاومت ایرانیان روبرو شد.
درجنگ در بند پارس آخرین پاسداران ایران با شماری اندک به فرماندهی آریوبرزن در برابر سپاهیان پرشمار اسکندر مقدونی دلاورانه از میهن خویش دفاع کردند و بی پروا با سپاهیان اسکندر به مقابله پرداختند و بسیاری از آنان را به خاک نشاندند و سر انجام توانستند سپاه اسکندر را به عقب نشینی وادارند .
با وجود آریوبرزن و پاسدارانی که جانانه از میهن خویش دفاع می نمودند گذر سپاهیان اسکندر از این تنگه های کوهستانی غیر ممکن بود . پس اسکندر به نقشه ی جنگی ایرانیان در جنگ ترموپیل Thermopyle روی آورد و با کمک یک اسیر ایرانی آریوبرزن را دور زد و از بیراهه ها و تنگه های سخت کوهستانی خود را به پشت سربازان پارس رسانید و آنان را به محاصره گرفت. ( پس از اتمام جنگ نیز عمر آن اسیر چندان دوامی نیاورد و به دستور اسکندر به دلیل خیانت کشته شد.)
آریو برزن با ۴۰ سواره و ۵ هزار سرباز پیاده و وارد کردن تلفات سنگین به دشمن ، خط محاصره اسکندر را شکست و برای یاری به پایتخت به سوی پارسه شتافت ولی سپاهیانی که اسکندر دستور داده بود از راه جلگه به طرف پارسه بروند ،پیش از رسیدن او به شهر دست یافته بودند .
آریو برزن با وجود دست تصرف پایتخت به دست سربازان اسکندر و در حالی که سپاهیان دشمن سخت در حالی تعقیب او بودند حاضر به تسلیم نشد و آنقدر در پیکار با دشمن پافشاری کرد که همه ی یارانش از پای افتادند و جنگ وقتی به پایان رسید که آخرین سرباز پارسی زیر فرمان آریوبرزن به خاک افتاده بود.
در کتاب اتیلا نوشتهٔ لویزدول آمده که در آخرین نبرد اسکندر که از شجاعت آریوبرزن خوشش آمده بود به او پیشنهاد داده بودکه تسلیم شود تا مجبور به کشتن او نشود ولی آریوبرزن گفته بود:"شاهنشاه ایران مرا به اینجا فرستاده تا از این مکان دفاع کنم و من تا جان در بدن دارم از این مکان دفاع خواهم کرد."
اسکندر نیز در جواب او گفته بود:"شاه تو فرار کرده .تو نیز تسلیم شو تا به پاس شجاعتت تو را فرمانروای ایران کنم."
ولی آریو برزن در پاسخ گفته بود :"پس حالا که شاهنشاه رفته من نیز در این مکان می مانم و آنقدر مبارزه میکنم تا بمیرم" و اسکندر که پایداری او را دیده بود دستور داد تا او را از راه دور و با نیزه و تیر بزنند.
آنها آنقدر با تیر و نیزه او را زدند که یک نقطهٔ سالم در بدن او باقی نماند.پس از مرگ او را درهمان محل به خاک سپردند و روی قبر او نوشتند "به یاد لئونیداس”*.
در این جنگ یوتاب (به معنی درخشنده و بی مانند) خواهر آریو برزن که فرماندهی بخشی از سپاه را بر عهده گرفته بود ،در کوه ها راه را بر سپاه اسکندر بست .یوتاب و برادرش آنچنان جنگیدند تا هر دو کشته شدند و نامی درخشان از خود بر جای گذاشتند .
* لئونیداس کسی بود که در زمان حمله خشایارشا به یونان در جنگ ترموپیل مانند آریو برزن پایداری کرده بود و سرنوشتی همانند آریو برزن داشت اما بر خلاف آریو برزن که جز چند سطر ترجمه از منابع دیگران اثری در دست نیست ، یونانیان در محل بر زمین افتادن لئونیداس، یک پارک و بنای یاد بود ساخته و مجسمه او را برپا داشته اند و واپسین سخنانش را بر سنگ حک کرده اند تا از او سپاسگزاری شده باشد.
*منبع:گزیده ای از فرهنگ و تاریخ جهان
نوشته شده توسط فریدون زنگنه در گروه اسکندر مقدونی ، هخامنشیان
آریوبرزن" از كتاب پنجم دبستان هم حذف میشود؟
"ایران ما هزاران هزار سرباز و سردار چون " آریو برزن" به خود دیده است . مردان و زنانی كه دلاورانه جنگیده اند و از اسلام و ایران دفاع كرده ، با سربلندی و افتخار جان خود را فدا كرده اند. به كوچه ها و خیابان ها نگاه كنید ، نام این دلاوران و شهیدان را در همه جا می توانید ببینید. نام و راهشان جاودانه باد."
به گزارش انتخاب، این بخشی از درس شانزدهم كتاب "فارسی" كلاس پنجم ابتدایی است كه تا پایان سال تحصیلی اخیر به دانش آموزان آیین از جان گذشتگی در راه میهن را می آموزد و شهیدان عصر حاضر را پاسبانان و پاسداران این خاك عزیز ، كه از هر ایل و تباری برای ایران و اسلام به مبارزه با خصم دون رفتند و ایرانی را سرافراز عصرها و سربلند میان نسل ها كردند.




.jpg)
با این وجود در تاریخ 5 تیر ماه امسال به شهرداری این شهر دستور دادند مجسمه آریوبرزن را از میدانی به همین نام در شهر یاسوج پایین بیاورد. حال اینكه نام آوری این سردار ایرانی نه به سبب عشیره و طایفه اش بوده نه به سبب مال و اموالش، كه هرچه از او به یادگار مانده دلیری و وطن پرستی و مبارزه بادشمنی است كه بر خاك میهنش تاخته است تا دست او كوتاه كند و تصور چنین حماقت هایی به ذهنش نیاید و در همین راه هم جان آزاده به دادار می سپارد و الگویی می شود تا امروز به كودكانمان چنین بیاموزیم كه وطن ذره ذره اش ناموس است و باید از آن به جان دفاع كرد.
حال سئوال اینجاست با این نوع برخورد با مجسمه ای كه نمادی برای دفاع از وطن است، از سال آینده هم درس شانزهم فارسی "پنجم دبستان" آیروبرزن خواهد بود یا خیر؟
آیا می توان همچنان چنین خواند:
وطن یعنی به دشمن راه بستن / به اوج آریو برزن نشستن
وطن یعنی دو دست از جان كشیدن / به تنگشتان و دشتستان رسیدن
زمین شستن ز استبداد و از كین / به خون گرم در گرمابه ی فین
وطن یعنی اذان عشق گفتن / وطن یعنی غبار از عشق رفتن
نماز خون به خونین شهر خواندن / مهاجم را ز خرمشهر راندن
سپاه جان به خوزستان كشیدن / شهادت را به جان ارزان خریدن
وطن یعنی هدف یعنی شهامت / وطن یعنی شرف یعنی شهادت
تصاویری متفاوت از غزه
























جنگ جهانی
خدا شاهده هر وقت چیزی در مورد کشور انگلستان و استعمارش
و.... میشنوم یا میخونم ازش متنفر تر میشم ولی باز هم دوست دارم
از بریتانیا بیشتر بدانم و اگه بتونم یه سفر به اونجا داشته باشم.
به نظر شما دلیل این جمع اضداد در وجود من چیه؟؟؟
هیچ می دانستید که در جریان جنگ جهانی اول حدود 40 در صد
مردم ایران کشته شده اند ؟ یعنی تقریبا نیمی از کل مردم کشور در
رابطه با جنگ جهانی اول می گویند که بزرگ ترین و ویرانگر
ترین جنگ تمام تاریخ بشریت بوده و باعث مرگ بیش از 10
میلیون انسان شده است . ( رقم 10 میلیون را کمی سبک و سنگین
کنید , 10 میلیون مرگ !!! در طی کمتر از 4 سال ) می دانستید
که این آمار بدون در نظر گرفتن کشته های قحطی حاصل از جنگ
در ایران است ؟ چرا که فقط حدود 9.5 میلیون نفر در ایران کشته
شدند . از قحطی و بیماری های واگیردار که در نتیجه ی سو تغذیه
در جامعه همه گیر شدند . در فاصله ی سالهای 1293 تا 1294
خورشیدی ( 1914 تا 1915 میلادی ) اانگلستان از جنوب , دولت
عثمانی از غرب و روسیه از شمال ایران را به تصرف در آوردند
و حکومت وقت که کمترین توانی برای مقاومت در برابر این سیل
بنیان کن دشمنان را نداشت فقط نظاره گر بود . در سالهای بعد
روسیه ی تزاری که در نوع خود کشور ضعیفی محسوب می شد در
پی توافقی با دولت انگلستان , ایران را واگذار کرد . در همان
زمان عثمانی ها هم به مرز فروپاشی رسیده بودند ( جنگ جهانی
اول که از حیث گستردگی ابعاد شگفت آوری دارد باعث نابودی 4
امپراطوری بزرگ و قدرتمند اروپا یعنی : امپراطوری اتریش
مجار , روسیه , آلمان و عثمانی شد ) بنابراین استعمار پیر تنها
بازیگردان عرصه ی سیاست ایران شد و با خرید گسترده ی غلات
و جلوگیری از واردات کالا به ایران و اجازه ندادن برای ورود
کمکهای دولت آمریکا به ایران باعث ایجاد نایابی مواد غذایی در
کشور شد و خشکسالی و بارندگی کم هم قوز بالای قوز شد و چنان
قحطی در کشور بروز کرد که بیش از 40 درصد مردم ایران را به
کام مرگ برد ( 1917 تا 1919 ) . نکته ی جالب گزارشهای
دلسوزانه ی سفیر وقت دولت آمریکاست که باعث می شود محموله
های بزرگ مواد غذایی برای کمک به مردم تیره روز ایران ارسال
شود که انگلیسیها به هیچ وجه اجازه ی ورود آنها را به کشور نمی
دهند . " داناهو افسر شناخته شده اطلاعات نظامی انگلستان و
نماینده سیاسی آن دولت در غرب ایران در سالهای 1918 و
1919 درباره قحطی درغرب ایران اینگونه می نویسد:
" اجساد چروكیده زنان و مردان، پشته شده و در معابر عمومی
افتاده اند. در میان انگشتان چروكیده آنان همچنان مشتی علف كه از
كنار جاده كنده اند و یا ریشه هایی كه از مزارع در آورده اند به
چشم می خورد؛ با این علفها می خواستند رنج ناشی از قحطی و
مرگ را تاب بیاورند. در جایی دیگر، پابرهنه ای با چشمان گود
افتاده كه دیگر شباهت چندانی به انسان نداشت،چهار دست و پا
روی جاده جلوی خودرویی كه نزدیك می شد می خزید و در حالی
كه نای حرف زدن نداشت با اشاراتی برای لقمه نانی التماس می
كرد...".
مرحوم محمد علی جمال زاده تلفات وحشتناك شیراز را این طور
روایت می كند:
"جنگ اول جهانی در آستانه اتمام بود[ پائیز 1918] كه در دل شبی
تاریك و هولناك سه سوار ترسناك كه هر كدام شمشیر و شلاقی به
بر داشتند به آرامی از دیوارهای شهر عبور كردند و به آن وارد
شدند. یك سوار نامش" قحطی" دیگری" آنفلوانزای اسپانیایی" و
آخری" وبا "بود. طبقات فقیر، پیر و جوان، همچون برگ پائیزی
در برابر حمله این سواران بی رحم فرو می ریختند. هیچ غذایی
پیدا نمی شد، مردم مجبور بودند هرچه را كه می توانستند بجوند و
بخورند. به زودی گربه و سگ و كلاغ را نمی شد یافت. حتی موش
ها نسلشان بر افتاده بود. برگ، علف و ریشه گیاه را مانند نان و
گوشت معامله می كردند. در هر گوشه و كنار، اجساد مردگان بی
كس و كار پراكنده بود. بعد از مدتی مردم به خوردن گوشت مردگان
روی آوردند...". نکته ی جالب توجه آن است که بعدها به هیچ
عنوان از این نسل کشی و توحش انگلیسیها نامی به میان نیامده و
هرگز کسی عنوان نکرد که هیچ کشوری به اندازه ی ایران از
جنگ جهانی اول آسیب ندیده , جنگی که ایران در آن بی طرف
اعلام شده بود . عجیب نیست که اتفاقی که فقط 90 سال قبل در
کشورمان روی داده به این اندازه برای ما ناشناخته و مجهول باقی
مانده بوده ؟
زندگی کنیم نه بردگی !
هنوز هم بعد از این همه سال، چهرهی ویلان را از یاد نمیبرم. در واقع، در طول سی سال گذشته،
همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم، به یاد ویلان میافتم …
ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانهی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت.
ویلان، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد به حرف زدن …
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمیگشت،
بهراحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید،
نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش…
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است.
روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ میکشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگیاش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟
هیچ وقت یادم نمیرود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهرهای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، …… نه، ….. نمی دونم !!!
ویلان همینطور نگاهم میکرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….
حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.
ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جملهای را گفت. جملهای را گفت که مسیر زندگیام را به کلی عوض کرد.
ویلان پرسید: میدونی تا کی زندهای؟
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی
حیف که من دیر فهمیدم الان هم که فهمیدم دیگه حال زندگی کردن ندارم
هنوز هم بعد از این همه سال، چهرهی ویلان را از یاد نمیبرم. در واقع، در طول سی سال گذشته،
همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت میکنم، به یاد ویلان میافتم …
ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانهی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت.
ویلان، اول ماه که حقوق میگرفت و جیبش پر میشد، شروع میکرد به حرف زدن …
روز اول ماه و هنگامیکه که از بانک به اداره برمیگشت،
بهراحتی میشد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.
ویلان از روزی که حقوق میگرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته میکشید،
نیمی از ماه سیگار برگ میکشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش…
من یازده سال با ویلان همکار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است.
روز آخر کـه من از اداره منتقل میشدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ میکشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.
کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگیاش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟
هیچ وقت یادم نمیرود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهرهای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟
بهت زده شدم. همینطور که به او زل زده بودم، بدون اینکه حرکتی کنم، ادامه دادم:
همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!
ویلان با شنیدن این جمله، همانطور که زل زده بود به من، ادامه داد:
تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟
گفتم: نه !
گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟
گفتم نه
گفت: تا حالا همه پولتو برای عشقت هدیه خریدی تا سورپرایزش کنی؟
گفتم: نه !
گفت: اصلا عاشق بودی؟
گفتم: نه
گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟
گفتم: نه !
گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟
با درماندگی گفتم: آره، …… نه، ….. نمی دونم !!!
ویلان همینطور نگاهم میکرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ….
حالا که خوب نگاهش میکردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود.
ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جملهای را گفت. جملهای را گفت که مسیر زندگیام را به کلی عوض کرد.
ویلان پرسید: میدونی تا کی زندهای؟
جواب دادم: نه !
ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی
حیف که من دیر فهمیدم الان هم که فهمیدم دیگه حال زندگی کردن ندارم
نامه زیبای نادر ابراهیمی به همسرش(تقدیم به راحیل و همسرش(کافه نرودا))
همسفر
در این راه طولانی
که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد،
بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند
خواهش می کنم !
مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.
مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.
مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را.
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.
هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.
و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.
عزیز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.
و یکی کافیست.
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.
اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.
من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.
عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.
بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.
بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.
بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.
بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.
اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.
اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.
سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.
بیا بحث کنیم.
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.
بیا کلنجار برویم.
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم
من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.
و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.
عزیز من !
بیا متفاوت باشیم ...

نادر ابراهیمی داستاننویس معاصر ایرانی است. او علاوه بر نوشتن رمان و داستان کوتاه، در زمینههای فیلمسازی، ترانهسرایی، ترجمه و روزنامهنگاری نیز فعالیت کرده است.
من كی هستم؟؟؟
من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.
من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم
من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند
من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند
من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دخترشش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد
من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.
من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهوده می گذرانند.
من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.(دقت شود که معمولا از اسم پسر بزرگ به عنوان کنیه! خانم ها (همچون کنیه پیامبران و ائمه)در مجامع عمومی استفاده میشود.)
من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.
من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.(شی عتیقه هرچی سنش بیشتر باشه برای عتیقه شناس با ارزش تره!)
من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند. (نصف العیش وصف العیش.)
من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.(مهم اینه که شکم پدر سیر نبوده وگرنه بچه ها بهونه هستن و میشه سرشون را با قاقا لی لی گرم کرد..)
من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود. (البته اگه با فحش و نفرین همراه نباشه.)
من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم(راست میگم دیگه؟ مثل خودم)
من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.(به جای ننه ابی بی هم کاربرد داره ولی متاسفانه کم کم مادر هم داره چنین معنایی پیدا میکنه.)
من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.(کلا مردها شکم پرست هستن(از بت های جدید دنیا به جای لات و عزی) اگه به اون رسیدی کاری به کارت ندارند.)
من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند. (البته اشارات فراوانی هم به ابگوشت و ترشی سیر و ترشی مخلوط و غیره نیزمیشود.)
من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی، عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و...» هستم.(چیزی به ذهنتون رسید در خدمتم.)
من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.
من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار، ابلیس، شجره مثمره، اثیری، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» می گوید.(اگه شرک 4 دیده باشید!!!)
حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.
من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.
مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند..
من کیستم؟
آنچه فرزندانمان باید بدانند:
آیا میدانید : فرزندان ما دیگر حتی اسم کوروش کبیر را نمیشناسند؟
آیا میدانید : 29 اکتبر روز جهانی کوروش کبیر است و این روز فقط در تقویم ایران نیست؟
آیا میدانید : چند سال دیگر ، با نابودی کامل تخت جمشید باید سپاسگذار کشورهایی چون فرانسه باشیم که چندی از تخت جمشید را در موزه های خود حفظ کردند.
آیا میدانید: اولین سیستم استخدام دولتی به صورت لشگری و کشوری به مدت ۴۰سال خدمت و سپس بازنشستگی و گرفتن مستمری دائم را کورش کبیر در ایران پایه گذاری کرد.
ـ آیا میدانید : کمبوجیه فرزند کورش بدلیل کشته شدن ۱۲ ایرانی در مصر و اینکه فرعون مصر به جای عذر خواهی از ایرانیان به دشنام دادن و تمسخر پرداخته بود ، با ۲۵۰ هزار سرباز ایرانی در روز ۴۲ از آغاز بهار ۵۲۵ قبل از میلاد به مصر حمله کرد و کل مصر را تصرف کرد و بدلیل آمدن قحطی در مصر مقداری بسیار زیادی غله وارد مصر کرد . اکنون در مصر یک نقاشی دیواری وجود دارد که کمبوجیه را در حال احترام به خدایان مصر نشان میدهد. او به هیچ وجه دین ایران را به آنان تحمیل نکرد و بی احترامی به آنان ننمود.
آیا میدانید : داریوش کبیر با شور و مشورت تمام بزرگان ایالتهای ایران که در پاسارگاد جمع شده بودند به پادشاهی برگزیده شد و در بهار ۵۲۰ قبل از میلاد تاج شاهنشاهی ایران رابر سر نهاد و برای همین مناسبت ۲ نوع سکه طرح دار با نام داریک ( طلا ) و سیکو ( نقره) را در اختیار مردم قرار داد که بعدها رایج ترین پولهای جهان شد.
آیا میدانید : داریوش کبیر طرح تعلیمات عمومی و سوادآموزی را اجباری و به صورت کاملا رایگان بنیان گذاشت که به موجب آن همه مردم می بایست خواندن و نوشتن بدانند که به همین مناسبت خط آرامی یا فنیقی را جایگزین خط میخی کرد که بعدها خط پهلوی نام گرفت.
آیا میدانید : داریوش در پایئز و زمستان ۵۱۸ - ۵۱۹ قبل از میلاد نقشه ساخت پرسپولیس را طراحی کرد و با الهام گرفتن از اهرام مصر نقشه آن را با کمک چندین تن از معماران مصری بروی کاغذ آورد.
آیا میدانید : کوروش کبیر بعد از تصرف بابل ۲۵ هزار یهودی برده را که در آن شهر بر زیر یوغ بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد.
ـ آیا میدانید : داریوش در سال دهم پادشاهی خود شاهراه بزرگ کورش را به اتمام رساند و جاده سراسری آسیا را احداث کرد که از خراسان به مغرب چین میرفت که بعدها جاده ابریشم نام گرفت.
آیا میدانید : اولین بار پرسپولیس به دستور داریوش کبیر به صورت ماکت ساخته شد تا از بزرگترین کاخ آسیا شبیه سازی شده باشد که فقط ماکت کاخ پرسپولیس ۳ سال طول کشید و کل ساخت کاخ ۸۰ سال به طول انجامید.
آیا میدانید : داریوش برای ساخت کاخ پرسپولیس که نمایشگاه هنر آسیا بوده ۲۵ هزار کارگر به صورت ۱۰ ساعت در تابستان و ۸ ساعت در زمستان به کار گماشته بود و به هر استادکار هر ۵ روز یکبار یک سکه طلا ( داریک ) می داده و به هر خانواده از کارگران به غیر از مزد آنها روزانه ۲۵۰ گرم گوشت همراه با روغن - کره - عسل و پنیر میداده است و هر ۱۰ روز یکبار استراحت داشتند.
آیا میدانید : داریوش در هر سال برای ساخت کاخ به کارگران بیش از نیم میلیون طلا مزد می داده است که به گفته مورخان گران ترین کاخ دنیا محسوب میشده . این در حالی است که در همان زمان در مصر کارگران به بیگاری مشغول بوده اند بدون پرداخت مزد که با شلاق نیز همراه بوده است.
آیا میدانید : تقویم کنونی ( ماه ۳۰ روز ) به دستور داریوش پایه گذاری شد و او هیاتی را برای اصلاح تقویم ایران به ریاست دانشمند بابلی "دنی تون" بسیج کرده بود . بر طبق تقویم جدید داریوش روز اول و پانزدهم ماه تعطیل بوده و در طول سال دارای ۵ عید مذهبی و ۳۱ روز تعطیلی رسمی که یکی از آنها نوروز و دیگری سوگ سیاوش بوده است.
آیا میدانید : داریوش پادگان و نظام وظیفه را در ایران پایه گزاری کرد و به مناسبت آن تمام جوانان چه فرزند شاه و چه فرزند وزیر باید به خدمت بروند و تعلیمات نظامی ببینند تا بتوانند از سرزمین پارس دفاع کنند.
آیا میدانید : داریوش برای اولین بار در ایران وزارت راه - وزارت آب - سازمان املاک -سازمان اطلاعات - سازمان پست و تلگراف ( چاپارخانه ) را بنیان نهاد.
آیا میدانید : اولین راه شوسه و زیر سازی شده در جهان توسط داریوش ساخته شد.
آیا میدانید : داریوش برای جلوگیری از قحطی آب در هندوستان که جزوی از امپراطوری ایران بوده سدی عظیم بروی رود سند بنا نهاد.
آیا میدانید : فیثاغورث که بدلایل مذهبی از کشور خود گریخته بود و به ایران پناه آورده بود توسط داریوش کبیر دارای یک زندگی خوب همراه با مستمری دائم شد.
اکثریت نادان و اقلیت خائن
ما چیزی به نام دکتر آلبرت اینشتین نداریم، استاد ولفگانگ
موتزارت تا به حال به گوشم نخورده است. دکتر استیفن
هاوکینگ هم ترکیب مسخرهای به نظر میرسد. میدانید
چرا؟ چون این انسانها با این عناوین تعریف نشدهاند.
موتزارت را همه جهان با سمفونیهای بینظیرش
میشناسند. آلبرت اینشتین و ایزاک نیوتن مترادف علم
فیزیک هستند و استیفن هاوکینگ هم نیازی به تذکر
“دکتر” پیش از اسمش ندارد..
اما ما دکتر محمد اصفهانی را داریم که خواننده است ! دکتر
محمود احمدینژاد را داریم که همه کاره است ! مهندس
علی آبادی را داریم که در ورزش همه فن حریف است !
و . . . و از همه مسخرهتر هم اسم این کوچه است که من
تا به حال نشنیده بودم: “پروفسور دکتر” محمود حسابی!
این عناوین برای کسانی است که اگر این عناوین را از
پشت اسمشان برداریم هیچ نیستند. مردم ما کاری به اینکه
علی دایی با لیسانس متالورژی دانشگاه شریف چه گلی به
سر صنعت این مملکت زده ندارند، فقط برایشان مهم است
که علی دایی مهندس است، از کجا؟ از دانشگاه صنعتی
شریف! پس فوتبالیست لایقی است، چرا؟ چون مهندس
است!
در چنین مملکتی و با چنین مردمی اگر افرادی مثل علی
کردان همه آبروی داشته و نداشتهشان را میدهند تا یک
“ورق پاره” با مهر دانشگاه آکسفورد بگیرند نباید تعجب
کرد. چون من و شما برایمان همان ورق مهم است و او
هم میان بر زده و همان ورق را برایمان آورده، اشکالی
دارد؟
تشنگان این عناوین هم پایان ناپذیرند، آن یکی حاجی است
و آن یکی دکتر. دیگری استاد است و آن یکی مهندس وآن
یکی حضرت آیت ا . . . .
عناوینی برای جمیع ملت ایران هم وجود دارد: باهوش
ترین مردم دنیا، با “فرهنگ” ترین مردم جهان،
نویسندگان منشور حقوق بشر و…
اما اینکه ما دکترها و مهندسها و اساتید در کجای کاروان
پر شتاب علم و فرهنگ جهان قرار داریم چیزی است که یا
درباره آن سکوت میکنیم و یا دروغ میگوییم! مهم آن
پیشوند است که ما داریم..
چرا ایرانیان بدبخت هستند؟
اوریانا فالاچی در یک مصاحبه از وینستون چرچیل سوال
می کند
آقای نخست وزیر، شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و
دست نشانده به آنسوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی
را بوجود می آورید ، اما این کاررا نمی توانید
در بیخ گوش خودتان یعنی در ایرلند که سالهاست با شما در جنگ
و ستیز است انجام دهید؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تامل پاسخ می دهد:
برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج هست که این
دوابزار مهم را درایرلند دراختیار نداریم خبرنگار سوال می
کند این دوابزار چیست؟ چرچیل در پاسخ می گوید!
اکثریت نادان و اقلیت خائن
تبلیغات 






.jpg)